ویدئوهای سایت

person
mimset instagram account
mimset telegram account
mimset namasha account
mimset aparat account

نقد و بررسی قسمت ششم و پایانی سریال بازی تاج و تخت

چهارشنبه, ۱ خرداد, ۱۳۹۸
نقد و بررسی قسمت ششم و پایانی سریال بازی تاج و تخت

هشدار: حاوی اسپویل

به گزارش میم ست و در جدیدترین اخبار فیلم و سریال اپیزود ششم و پایانی سریال بازی تاج و تخت روز گذشته منتشر شد و سرانجام عمر سریال بازی تاج و تخت هم به پایان رسید. در ادامه به روایت داستان این اپیزود و نقد آن می پردازیم.

داستان اپیزود ششم

دروگون غرش‌کنان بر فراز جسد مادرش پرواز کرد و معشوق او را بالای سرش دید. نزدیک آمد و خشمش را نشان داد. با آتش خود، نه قاتل مادرش یعنی جان، که تخت آهنین را نابود کرد و جسد بی‌جان کلیسی را با خود به مقصدی نامعلوم برد.

آخرین اپیزود سریال بازی تاج و تخت هم پخش شد و باید با آن وداع کنیم. یکی از بهترین و پرطرفدارترین سریال‌های تاریخ که آن را مهم‌ترین عنوان در عصر طلایی جدید تلویزیون می‌دانند، شب گذشته برای آخرین بار از شبکه‌ی HBO روی آنتن رفت و هواداران را در اندوه رها کرد. اندوهی که نه فقط به خاطر اتمام سریال که به خاطر نارضایتی از کیفیت فصل آخر هم بود. این فصل هواداران را ناامید کرد به گونه‌ای که همانطور که خبرش را خوانده‌اید تا الان بیش از یک میلیون نفر تقاضای بازسازی فصل آخر را امضا کرده‌اند.

فصل آخر با نظر مثبت هواداران و منتقدان شروع شد، اما رفته رفته نظرات برگشت. و خب اپیزود آخر هم ظاهرا نتوانسته آن‌ها را راضی کند. مشکل بزرگی که سازندگان داشتند، سرعت بالای داستان و تلاش نافرجام آن‌ها برای بستنِ داستان افراد مختلف و روندهای گوناگون به شیوه‌ای مطلوب در کنار هم بود. چندین خط داستانی که همه باید به سرنوشتی مطلوب که پسند تماشاگر باشد برسند اما سرهم‌بندی به نظر نرسد.

اپیزود آخر با تصاویر بسته‌ی تیرین آغاز شد که بهت‌‌زده در میان خرابه‌های شهری که زمانی محل زندگی‌اش بود، قدم برمی‌داشت. او به تنهایی به سمت دخمه‌های زیر ردکیپ رفت و آنجا بود که دست طلایی برادرش را زیر آوار پیدا کرد. حالا تیرین که تمام سعیش را برای نجات جان مردم بی‌گناه کینگزلندینگ و برادرش کرده بود، اما موفق نشده بود، وجودش پر از اندوه و نفرت شد.

نقد و بررسی قسمت ششم و پایانی سریال بازی تاج و تخت

در همین حین جان و سرداووس تمام تلاششان را برای جلوگیری از اعدام سربازان تسلیم شده‌ی لینستر توسط گری وورم انجام دادند. اما گری وورم به آن‌ها گفت که این دستور ملکه است. جان و تیرین که به نظر ناامید می‌رسیدند شاهد سخنرانی غرورمندانه‌ی دنریس پس از نابودی کینگزلندیگ برای ارتش آنسالید و دوتراکی بودند. سخنرانی‌ای که خبر از ادامه‌ی لشکرکشی به سمت سایر سرزمین‌های وستروس با شعار آزادی می‌داد.

از اولین اپیزودهای این سریال یکی از جملاتی که مدام تکرار می‌شد، هوش سرشار و دانش فراوان تیرین بود که در کنار می‌گساری‌اش، راه غلبه‌ی او بر محدودیت‌های فیزیکی‌اش برشمرده می‌شد. در این دو فصل آخر اما چیزی غیر از اشتباهات مداوم و دنباله‌دار از او ندیده بودیم. مسئله‌ای که باعث شد دنریس او را تهدید به عزل کند. در این حال و در حالی که وریس در اپیزود قبلی نسبت به مشکلات کنترل خشم دنریس به او هشدار داده بود، او را دیدیم که به دوستش خیانت کرد و باعث مرگش شد. اقدامی که با نابودیِ کینگزلندیگ توسط آتش اژدها بلافاصله از آن پشیمان شد. اما بعد از مرگ برادر و خواهرش، او به سوی دنریس رفت و نشان مشاور را در مقابل سربازان دنریس به سمتی پرتاب کرد تا علنا نشان دهد از خودش و از ملکه‌اش ناامید شده. او که دستان خود را در این اتفاق آلوده به خون می‌دید، مرگ را به زندگی در چنین موقعیتی و در چنین دنیایی ترجیح می‌داد.

به دستور ملکه دنریس، که می‌پنداشت بر حق است و برای هدفش مجاز به هرکاری‌ست، تیرین را به زندان انداختند تا در زمان مناسب به سبب خیانتش به ملکه و آزاد کردن جیمی اعدام شود. در اینجا بود که جان که او هم به اندازه‌ی تیرین ناامید شده بود به ملاقات او در زندانش رفت. در این ملاقات تیرین با یادآوری رحم و منطق جان در برابر خشم و بی‌رحمیِ دنریس، او را با خطیرترین وظیفه‌اش مواجه کرد. نجات جان مردم.

جان که با تمام وجود عاشق دنریس بود، در این ملاقات جمله‌ی مهمی از استاد ایمون نقل کرد: «عشق مرگِ وظیفه است.» و جواب درخشانِ تیرین را شنید: «و گاهی وظیفه، مرگِ عشق است.» بدین ترتیب جان مجبور به اتخاب خرد و منطق شد. مانند همیشه. او باید برای بار دوم مردم را نجات می‌داد. وظیفه‌ای که معلوم نیست چه کسی بر دوش او گذاشته. وظیفه‌ای که برای او نتیجه‌ای جز مصیبت در بر نداشته.

نقد و بررسی قسمت ششم و پایانی سریال بازی تاج و تخت

به این ترتیب جان به سمت دنریس به راه افتاد. دنریس که برای اولین بار تخت آهنین، چیزی که از کودکی آروزی آن را در سر داشت، را از نزدیک می‌دید؛ در شرایطی مانند رویایی که فصل قبل دیده بود: در خرابه‌ای غرق در سپیدی. او از کودکی‌اش گفت و جان بخاطر سنگدلی‌اش او را سرزنش کرد. جان که امیدوار بود دنی بتواند با حرف‌هایش دلش را آرام کند، نتیجه‌ای نگرفت. دنی اصرار داشت که وظیفه‌اش است مردم را آزاد کند و چرخ ستم را بشکند. و جان مطمئن شد دنی قصد عقب نشستن ندارد و به زودی به سراغ شمال و سانسا هم می‌رود. و بدین ترتیب سخت‌ترین تصمیم را گرفت. با آخرین بوسه، خنجرش را در دل دنی فرو کرد تا دنیا را نجات دهد.

پس از آن بود که دروگون با غرش‌هایش سرغ جسد مادرش آمد، تخت آهنین را که  مسبب تمام بدبختی‌ها بود را با آتشش نابود کرد و جسد مادرش را به چنگال گرفت و دور شد. سرِ آخر اژدها بیشتر از همه می‌فهمید!

محتمل‌ترین پایان ممکن برای سریالی که مهم‌ترین ویژگی‌اش رخ دادنِ اتفاقات نامحتمل و دور از انتظار بود. به راستی پایان مناسب دیگری برای سریالی با این شکوه و عظمت قابل تصور نبود. سریالی که نزدیک ده سال آن را دنبال کردیم و هر سال به طرفدارانش افزوده می‌شد. سریالی که به اتفاقات بد و واقع‌بینانه معروف بود. سریالی که یکی از بهترین ترکیب‌های فانتزی و واقعیت سیاسی را در تاریخ رقم زده بود. اژدها و واکر و جادوگر در کنار جنگ سیاست‌مداران دورو و مردان و زنان شریف. سریالی که به خاطرمان می‌آورد در واقعیت هم همیشه نیک‌سرشتان پیروز نمی‌شوند چنانکه ند با قساوت کشته شد. سریالی که خاطرمان آورد تنها با شرافت نمی‌توان به مقصود رسید. چنانکه دنریس به برده‌داران رودست زد.

سریال به واقع‌بینانه‌ترین شکل ممکن به پایان رسید. بعد از کشته شدنِ دنریس توسط جان، شورایی از سران خانواده‌های مختلف تشکیل شد که برای سرنوشت وستروس تصمیم بگیرد. در این شورا هم تیرین نقش اساسی را ایفا کرد. سم‌ول هم البته که جلوتر از تفکر قرون وسطایی افراد حاضر، پیشنهاد رای‌گیری  عمومی یا دموکراسی را داد، با تمسخر سایر افراد روبرو شد، اما در اتفاقی که احتمالا فکرش را نمی‌کردیم، تیرین پیشنهاد داد بهترین فرد ممکن برای سلطنت برن استارک است. و این شاید تنها موردی بود که اندکی غافلگیری در این اپیزود داشت. برن، کسی که او هم به دنبال سلطنت نیست. کسی که خاطره‌ی ملت‌ها را در ذهن دارد.به قول تیرین قوی‌ترین دارایی یک ملت داستان است. ارتش و طلا را می‌توان نابود کرد، اما خاطره و داستان را نه. و با موافقت سران حاضر در جلسه، برن به عنوان پادشاه جدید وستروس و قلمرو ششگانه انتخاب شد. اولین پادشاهی که نه با زور و ارتش و لشکرکشی که با انتخاب شورا به این عنوان رسید. سر آخر حرفِ سم‌ول هم به نوعی به واقعیت تبدیل شد. «برنِ فلج»، پادشاهی شد که تیرین را به عنوان مشاور انتخاب کرد و به سانسا اجازه داد شمال را جدای از قلمروی وستروس حفظ کند. پادشاهی که هم دانا است، هم می‌تواند زمان‌ها و مکان‌های دوردست را ببیند و از همه مهم‌تر از خونسردی او اطلاع داریم و می‌دانیم عصبانی نمی‌شود. پس خطر یک شاه دیوانه‌ی دیگر وستروس را تهدید نمی‌کند.

و این پایان نغمه‌ی یخ و آتش بود. در میان تمام پلیدی‌ها و زشتی‌ها، می‌توان امیدوار بود. سرانجام فرزندان ند استارک به عاقبت خوش رسیدند. یکی شاه وستروس و شش اقلیم شد، یکی ملکه‌ی شمال. آریا هم به دنبال کشف غربِ سرزمین وستروس رفت. در این میان اما مهم‌ترین فرد عاقبت چندان خوشی نداشت: جان اسنو. کسی که با جمع کردن ارتش، زندگان را در برابر مردگان نجات داد. و کسی که مردم را از دست ملکه‌ی دیوانه نجات داد. او با توافق بین ارتش شمال و ارتش آنسالیدها، به شمال فرستاده شد تا دوباره در نایت واچ خدمت کند. و در آنجا به همراه مردم وایلدلینگ به شمال دیوار به راه افتاد. و نغمه‎‌ی یخ و آتش چه بود؟ نه فقط اسمی که سم‌ول برای کتاب تاریخ جنگ‌های وستروس انتخاب کرد، کتابی که اسمی از تیرین در آن برده نشده، که می‌توان آن را عنوانی برای جان به کار برد. نغمه‌ای که از ترکیب استارک‌ها و تارگرین‌ها به وجود آمده بود و بدون آنکه به پاداشی برسد دنیا را نجات داد.

و این داستان تمام شد. چه پایان آن را دوست داشته باشیم چه نه، این داستان برای یک دهه همه ما را سرگرم کرد. با آن خندیدیم و گریستیم. به راستی حق با تیریون است. چه چیزی قدرتمندتر از یک داستان است؟

منبع: سینما
نقد و بررسی قسمت ششم و پایانی سریال بازی تاج و تخت

نقد اپیزود پایانی

حقیقت این است که اپیزود ششم علی رغم اینکه مورد علاقه ی طرفداران نبود و کمترین نمره را در IMDB بین تمام اپیزود های سریال دریفات کرد، باید بپذیریم که این قسمت از جهت های بسیاری قابل قبول بود. درواقع کل فصل 8 را از نظر گرافیکی و سینمایی باید مورد ستایش قرار بدیم. درمورد روند فصل 8 نیز بزرگترین انتقاد به سرعت زیاد آن است، انتقادی که حتی جورج مارتین نویسنده ی کتاب ها نیز به ان اشاره کرده و از اتمام سریال در 8 فصل ناراضی بود، پس تا اینجای کار همه قبول دارند که سرعت سریال بسیار زیاد بود و این باعث شده بود تغییر شخصیت ها، پیچیدگی احساسات و عقاید، رخداد ها و ... تا حد زیادی غیر قابل قبول جلوه کند. از طرفی دلیل بسیاری از اتفاقات و رخداد های سریال در طول سریال باید توضیح داده می شدند که به نبود فرصت در بیان جزییات بسیاری از آن ها را حذف کردند و این یعنی برای بعضی از اتفاقات دلیل قانع کننده ای ارائه نشد.

اما اگر این مسئله ی مهم را نادیده بگیریم به منطق و روند داستان می رسیم. در صحبت های زیادی که صورت گرفته بار ها عنوان شده نویسندگان سریال اگرچه به دلیل نبودن کتاب بعد از فصل 5، خودشان روند داستان را نوشته اند اما به هر حال رخداد های اصلی و اتفاقات اساسی سریال کاملا مطابق با نظر جورج مارتین پیش رفته. بخشی از ایرادی که به منطق سریال وارد می باشد به همان سرعت زیاد روایت بر می گردد، مثلا پادشاه شدن برن، شاید اگر با روند صحیح خودش سریال را می ساختند، آنچنان هم اتفاقات نشدنی و غیر قابل باوری نمی بود. درواقع تمام اتفاقات اساسی سریال کاملا با منطق کتاب ها همخوانی دارد از دیوانگی دنریس گرفته تا مرگ سرسی و جیمی در آغوش هم و کشتن دنریس به دست جان اسنو و ... همه ی این اتفاقات بسیار حیرت انگیز هستند اما در عین حال شدنی و منطقی و همین عامل حیرت انگیز بودن بازی تاج و تخت ما را به سمت خودش کشاند. اگر اتفاقات حیرت انگیز فصل های گذشته را با فصل 8 مقایسه کنیم متوجه می شویم که این دقیقا روش همیشگی GOT بوده که ما را غافلگیر کند، از گردن زدن ند استارک آن هم زمانی که همه انتشار بخشیده شدنش را داشتیم گرفته تا اتفاق تلخی مثل عروسی خونین. هیچکدام این ها هم مورد علاقه ی طرفداران نبوده ولی این روش بازی تاج و تخت بوده پس نباید از دیوانگی دنریس و شاه نشدن جام اسنو و بقیه اتفاقات در نگاه اول ناراحت شد. درواقع کلیت داستان و حتی همین فصل 8 بازی تاج و تخت یکی از بهترین نمونه ها و موفق ترین آثار تلویزیونی است.

نقد و بررسی قسمت ششم و پایانی سریال بازی تاج و تخت

پس یعنی تمام مشکل سرعت سریال بود و با منطق و اتفاقات آن مشکلی نداریم؟

با تمام گفته های بالا اتفاقات زیادی در این فصل رخ داد که من به شخصه با آن ها مشکل دارم و فکر می کنم با منطق حاکم بر کتاب ها و داستان همخوانی ندارد. شاید باید در مطلبی جداگانه به بخش هایی از سریال که خود را نقض می کند بپردازیم و بررسی کنیم ولی برای مثال فقط یک مسئله را با هم بررسی می کنیم. دنریس کاری را انجام داد که روزگاری پدرش تلاش کرد انجام دهد، یعنی سوزاندن مردم کینگزلندیگ و این کافی نبود، او می خواست همه را به اطلاعات از خود مجبور کند و این یعنی درگیری های بیشتر، کشتار بیشتر و جان اسنو که همواره در تمام طول سریال به فکر محافظت از مردم بوده با اینکه بی اندازه عاشقش شده او را می کشد تا از مردم و هفت اقلیم محافظت کند، کاری که جیمی لنستر با پادشاه دیوانه کرده بود و او را بخشیدند اما این بار کسی نمی تواند جان اسنو را ببخشید و در شورایی که به بررسی آن می پردازند هیچکس به کشتار دنریس اشاره نمی کند، هیچکس در دفاع از جا اسنو نمی گوید که او در واقع مردم را نجات داد! اما از آن مهم این است که حالا همه می دانند جا اسنو همان کسی است که باید بر روی تخت پادشاهی می نشست نه دنریس، درواقع جان اسنو شاه بر حق بوده و کسی را می کشد که مردم را به آتش کشیده، حالا در شورا می خواهند شاهی را انتخاب کنند تا درمورد جان اسنو تصمیم گیری کند در حالی شاه بر حق خود اوست. واریس پیش از مرگش در حال نامه نوشتن به هفت اقلیم بود تا اصل و نصب جان اسنو را برای همه فاش کند و در واقع مردم را به پیروی از جان اسنو دعوت کند پس اینکه همه به دنریس پشت کنند و از جان اسنو حمایت کنند مسئله ی نشدنی و عجیب و غریبی نبود اما در اپیزود آخر همه کاملا رفتار متفاوتی با او دارند. نکته ی خنده دار دیگر همین است که شورایی متشکل از بزرگان هفت اقلیم می خواهند شاه انتخاب کنند!! ما هفت فصل تمام جنگ بین این خاندان ها را برای تصاحب تخت پادشاهی دیدیم و حالا ناگهان همه با چند دقیقه صحبت کردن بر سر انتخاب پادشاه به توافق می رسند؟ آن هم فقط با یک سخنرانی کوتاه از تیریون و بدون هیچ مخالفتی؟ به هر حال این اتفاقات در دنیایی رخ می دهد که دموکراسی و رای گیری و ... معنا ندارد، چه می شود که پیشنهاد رای گیری از همه ی مردم برای پادشاه مطرح می شود و در اخر قرار می شود هر پادشاه بعدی توسط این شورا انتخاب شود؟ نکات منفی و غیر قابل دفاع از دید من در این اپیزود و در این فصل زیاد است اما حقیقت ایت است که این مسائل بر کلیت داستان تاثیر زیادی نمی گذاشتند. 

با این همه لازم ایت این نکته را یادآوری کنم که اگرچه شاه نشدن و تبعید جان اسنو طبق اتفاقاتی که در سریال رخ داد منطقی به نظر نمی رسد ولی اگر این 8 فصل را یک بار دیگر مرور کنیم می فهمید که این دقیقا همان چیزی است که جا اسنو همیشه می خواسته. او هیچگاه به دنبال حکومت نبوده و آن را نمی خواسته، از طرفی جان در شمال احساس راحتی بیشتری داشته و دوست داشته که در آنجا زندگی کند پس اتفاقا جان به آن چیزی که می خواسته رسید اما شاید باید به روش دیگری به این خواسته می رسید. بقیه کاراکتر ها هم تقریبا به همان چیزی که می خواستند رسیدند و همه چیز تا حدی به خوبی و خوشی تمام شد. با این حال من فکر می کنم یکی از اساسی ترین و مهم ترین سوالاتی که خود سریال مطرح کرد پاسخ داده نشد و آن هم نایت کینگ است. ما از همان اپیزود اول فصل اول از نایت کینگ و وایت واکر ها با خبر می شویم و بار ها گفته می شود که این بزرگترین تهدید در کل سریال است، تهدیدی که 7 فصل تمام بر سریال سایه افکنده بود در یک اپیزود  رفع شد و تمام! این ها ایراداتی هستند که به نظر من با هیچ توضیحی حل نمی شوند. البته نباید فراموش کرد نایت کینگ علی رغم اهمیت زیادش اصلی ترین سوال سریال نبود و همانطور که از نام سریال مشخص است، مهم ترین سوال سریال این بوده که چه کسی بر روی تخت آهنین می نشیند و پاسخ آن را هم گرفتیم. اگر به دنبال پاسخی برای وایت واکر ها و شاه شب هستید باید تا سال بعد منتظر بمانید تا اسپین‌آف بازی تاج و تخت به نام bloodmoon منتشر شود، سریالی که به هزاران سال قبل و به داستان به وجود آمدن نایت کینگ و جنگ با انسان ها می پردازد.

در آخر هم نمره ی من به اپیزود ششم 7 و به کل سریال 8 است.

به زودی نسخه ی پادکست و شاید تصویری بررسی دقیق سریال بازی تاج و تخت را منتشر خواهیم کرد و می توانید جواب همه سوالاتتان را در آن به دست آورید.

تبلیغ 1
تبلیغ 2
تبلیغ 3
تبلیغ 4

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

دیدگاه ها
    دیدگاهی پیدا نشد! اولین نفری باشید که در این نوشته نظر می دهید.